|
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |
|
سلام به یلدا |
 |
|
سلام به سياهي پايان ناپذير شب يلدا، سلام به روز ها و شب هاي پر ماجرا. سلام به قصه ها و غصه هاي خاك گرفته ذهن ما. شايد اين بار ننه سرما با عصايش سرماي يلداي سكوت را بشكند.
سلام به توجيه كه لعبتي است اين روزها.سلام بر باور و ايمان هاي بر باد رفته.سلام به اخلاق كه نسبي شده است و نسبتش به زور آنها و وجدان من وتو سنجيده مي شود.سلام به روز گاراني كه همه چيز را قرباني مي كنند
سلام به جعبه جادو كه مدت هاس دشنام وتزوير را سرازير مي كند توي خانه مردم.سلام به تفكر هر چه ما مي گوييم. سلام به قلم كه عزت داشت روزي كه عزتش را دم به دم حراج مي زنند و حراجش عميق تر از تن فروشي.
سلام به روزگاراني كه مردهاي قصه هنوز نمرده بودند.سلام به مرداني كه مردماني چهر هايشان را تاب نمي آورند. در اين نخبه كشان كه رسم ديريني شده است و هر كس كه نامش از ديوارهاي ترس و خيال بلند تر است لگدي نصيبش مي شود يا فحشي از سوي مدعيان همه چيز!
سلام به ... |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
سلام به |
 |
|
سلام به روز های خسته و شب های کش آمده پاییز.سلام به این تفکر خاکستری ای روز ها که نمی دانم از کجا در ذهن ها لانه می کند تفکر ولش کن ، بی خیال ، ...
سلام به همه سخت گیری های بی دلیلی که نتیجه اش همیشه سایه به سایه هیچ بوده است.سلام به روز نامه نگاران اجتماعی بیکار شده ای به دلیل سیاسی شدنشان، حتما سیاست از اجتماع جداست گویا!
سلام حرف حق، سلام به واقیعت که تلخ هست حتما بر عده ای و چه تلاشی دارن برای وارونه جلوه دادنش.سلام به گالیله های محکوم .گویا زمین سالهاست که دیگر گرد نیست . اما گالیله من خسته نشو...
سلام به نفس های زخمی ، اشک های کبود ، بغض های مجروح و سلام به چشم های انتظار...
سلام به قامت های هنوز ایستاده، سلام به نامه های شجاعانه بی جواب مانده که چه کوچکند و منفور مخاطبان آنها که شهامت است در نوشته و سوالی که حرف و نظر جماعت در حالی که خود آنه نمی پرسندش .این یک میثٍاق انسانی است عزیز ...
و سلام به روز دانشجو که بهانه ای بود برای دوباره نوشتن، سلام به سه قطره خون که هیچ مثلث شوم زر و زور و تزویری نه یارای پاک کردن ان است و نه توان صاحب شدن آن.انگار دوباره می جوشند در سرایر این مکان مقدس.که هیچ صدایی و نه هیچ سیمایی نمی تواند انرا با هیچ نمایش و دروغی و سناریویی دگرگونش نشان دهد. سلام به دستان بالا رفته به نشانه پیروزی بر هر ناچیزی. سلام به تسلیم نشدگان همیشه تاریخ این کشور در برابر استبداد با هر لباسی که باشد چه زنانه و چه مردانه. سلام به گلو های گرفته از فریاد بغض آزادی...
سلام به ...
ادامه دارد...
پی نوشت : تشکر از همه کسانی که منتظر نوشتن من بودن |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
به همين سادگي |
 |
|
شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي
پی نوشت ۱: اگه کم کم می نویسم بزارین به حساب این کنکور لعنتی که معلوم نیست کی می خوایم از دستش راحت شیم.
پی نوشت ۲: درود بر ۱۳ (بدون شرح) |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
عشق و نفرت |
 |
شکسپیر معتقده: گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند، بسیار کند بر آنها که می هراسند، بسیار تند بر آنها که زانوی غم بغل می گیرند، بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند، بسیار کوتاه است
امابر آنها که عشق میورزندزمان را آغاز و پایانی نیست.
اینا رو گفتم که بگم دلم برای خیلی از دوستانم تنگ شده که هیچ ، برای خیلی از اونایی که روی اعصابم راه می رفتن هم دلتنگ شدم.شاید الان اگه من جای شکسپیر بودم به جای عشق خالی می گفتم عشق و نفرت. |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
زندگی |
 |
|
اگر از آدما به پرسي از چي مي ترسي؟
مي گن :زندگي
اگر از آدما به پرسي به چي عشق مي ورزي ؟
مي گن : زندگي
و اگر ازشون بپرسي به چي مي خندي؟
بازم مي گن : زندگي
زندگي ديوانه وار ترين تجربه ايه كه امكانش به ما داده شده تا انسان بشيم و انسان بمونيم.
پی نوشت یک : از دوستانی که اصرار دارن بدونن پست قبلی چی بود معذرت می خوام.
پی نوشت دو : اگه مدتی ننوشتم ببخشید به علت پاره ای تعمیرات دسترسی به کامپیوترم ندارم
|
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
مسابقه ای بدون برنده |
 |
|
))عجله كن، بدو گاز بده ، تند برو ، عقب نموني ، جلو بزن...))
همه زندگي ما شده اين حرف ها ، همه زندگي ما شده عجله ، همه زندگي ما شده فكر كردن به اين كه عقب مانده ايم. مي خواهيم بدويم كه برسيم.تلاش مي كنيم كه بدويم تا جلو بزنيم ، يا حداقل عقب نمانيم و آنهايي هم كه با ما مي دوند هم همين هدف را دارند و اين گونه مي شود كه زندگي ما بدل مي شود به مسابقه دو و ميداني.مسابقه اي كه در آن هيچ كس نمي ايستد كه نفسي بگيرد
مي دوند و مي دوند تا ...قلبشان باايستد.
مشخص است در اين مسابقه هيچ كس با اين شرايط به خط پايان نمي رسد.البته آنها كه سرعت و نفس بهتر دارند ، از ده ها ، صدها و هزار ها نفر نفر جلو مي زنند ، اما بعد حتي نمي ايستند كه از اين برتري لذت ببرند ، يا به پشت سر نگاهي كنند، يا حداقل نفسي بگيرند و گلويي تر كنند.
دوستي دارم كه چند سالي از من بزرگ تر است.سال ها پيش كه ديدمش سرشار بود از آرزو هاي بزرگ وعاشق زندگي.مدتي بود كه نديده بودمش و در تمام اين مدت سخت كار كرده بود.حالا وضع خوبي داشت.چند سال پيش يه رنو داشت و حالا كمري .كنار دست من نشسته بود اما غريبه بود.هيچ خبري از آن آرزو ها و شادابي نبود .دوست من بايد الان 30 ساله بود اما 40 ساله به نظر مي رسيد.دلم مي خواست بهش بگم: (( وايسا ، تو رو خدا وايسا .فقط واسه يه لحظه يه لحظه فكر كن ، نفس بگير، زندگي كن...)) اما نگفتم. |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
جنگ عقل و احساس |
 |
|
چه جالبه كه مي دونيم در جنگ بين عقل و احساس، سياست و صداقت، هميشه اين سياست و احساسات هستند که پيروز میشوند. پس اگر به عقل اعتقاد داریم ، عقل حکم میکند که با اين ابزار به جنگ احساس نرویم و اگر به چنين ميدانی رفتیم، توقع بازگشت پيروزمندانه نداشته باشیم. پذيرش اين موضوعات امری غيرممکن نيست. چه بسا که ترازوی عقل آنها را گواهی میدهد. میدانم تلخ است. اما حقيقتی غير قابل انکار است. چه بارها در زندگی خود و ديگران ديدهایم چيرگي قدرت احساس را بر عقل. مادری که به دنبال کودکش خود را به درون رودخانه خروشان میاندازد، از غرق شدن خود آگاه است، اما مهر مادری بر اين آگاهی میچربد. سربازی که با کلاشينکف به جنگ تانک میرود به خوبی از ناکارآمدی سلاحش مطلع است، اما حب وطن و خشم از کشته شدن همرزمش جايی برای اثربخشی اين اطلاع نمیگذارد. عاشقی که علیرغم بیعلاقگی معشوق، باز هم از همه چيزش میگذرد، به احمقانه بودن اعمال خويش داناست، اما با اين وجود عشق جای تفکر را تنگ کرده است...
نمی دانم چرا باید فکر کنم که عقل همیشه راست می گوید و احساس گاه گاهی دروغ. هیچوقت کاری سخت تر ار گذشتن از احساس و عمل کردن به عقل ندیدم.
مثالها فراوانند و به ويژه عشق برترين و بارزترين مثال است
.... اما لختی بينديش آیا جنگ عقل و احساس را پایانی هست؟ |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
قصه دنیا و بیستون وفرهاد |
 |
|
دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است.
مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي كند.
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد كش نشسته است. هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد و جهان تلخ مي شود.
تو اما باور نكن ، عفريت فرهاد كش دروغ مي گويد . زيرا كه تا عشق هست ، شيرين هست.
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آن قدر سخت مي شود كه تنها تيشه از پس آن بر مي آيد .روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ، وگر نه هيچ كسي باور نمي كند كه اين بيستون فرهادي داشت.
پس تو باش ... |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
برای دانشگاه رازی |
 |
|
هر شب ستاره ای را از آسمان به زمين مي كشند ولي هنوز آسمان غرق ستاره هاست
چقدر زيبا بود آن روزها و شب ها.روزهاي خرداد .چقدر زود تمام شد .تمام شب هاي هيجان و روزهاي اظطراب. انجام دادن تمام كارهايي كه چند روز پيش براي ما جرم بود ، بي هيچ مانعي و اعتراض و بگير ببندي.آن شب ها با ماشين هاي عكس زده در شهر مي چرخيديم و صدايمان گرفت كه از پس فرياد زديم.
روزهايي در دانشكده دور هم گله به گله جمع مي شديم بحث مي كرديم از جنس سياسي و كسي كاري به كارمان نداشت. روزهايي كه هر روز چند روزنامه به دست به خانه بر ميگشتيم و به هيجان همه چيز رو تعريف مي كرديم.روزهايي كه كسي حوصله كلاس رفتن نداشت و عادت كرده بوديم به كلاس نرفتن به بهانه سخنراني.
اما حيف از آن روز ها وشب هاي رويايي ... شب هاي روشن جايش را به روزهاي خاكستري داد ...
اما انگار روز هاي ملا انگيز تري در پيش است.اول مهر در راه و دوستان و همكلاسيهايمان در راه كميته انظباطي . با كابوس تعليق و تحريم و ستاره دار شدن. كساني كه بعضي هاشون مدت هاست آسمون زندگيشون ستاره بارونه...
پی نوشت : تشکر ویژه از تیم پشتیبانی قلمانه |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
فرشته دهانش مزه عشق گرفت |
 |
|
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند،فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.
پر فرشته اي دست شاعر را گرفت تا راه هاي آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا كوچه پس كوچه هاي زمين را به او معرفي كند.شب كه هر دو به خانه برگشتند ، روي بال هاي فرشته قدري خاك بود و روي شانه هاي شاعر چند تا پر. |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
|
دوباره سلام |
 |
|
دوباره با سلام آغاز مي كنم كه پايه آشنايي جديد است و تحكيم بخش دوستي هاي قديمي.
تمام مدتي كه ننوشتم و ياببهتر بگم نمي تونستم بنويسم در گير مسائلي بود كه شايد توي زندگي همه ما هست اما فقط وقتي نمايانگر ميشه كه بهش توجه كني .مسائلي كه تا وقتي توي زندگيت تاثير گذار نباشن خيلي پيش پا افتاده به نظر ميان.
نمي دونم تا حالا به جنگ گذشته خودتون رفتين يا نه !اما به نظر هيچ چيزي سخت تر از شك كردن كه باور ها و اصولي كه به اونها اعتقاد داريم نيست.
و يا فكر كردن به سوال هاياز جنس ترديد مثل اينكه آيا هدف وسيله رو توجیه مي كنه يا نه؟آيا قضا و قدر فقط بهانه اي براي پوشاندن كوتاهي و نبود جسارت در خودمون؟
وسوال هاي زيادي كه نمي دونم كه چرا يكدفعه به هم سر كله همشون پيدا شد
درسته كه هنوزم جواب خيلي از اونها رو پيدا نكردم اما از يه چيز مطمئنم كه هر كاري از دست هر كسي بر نمي اد و بعضي چيزا فراتر از اراده آدماس و بعضي موقع ها اميد واري تنها كاريه كه ميشه انجام دادو به قول دوستي ميشه هميشه به آسمون نگاه كرد چون اونجا هميشه كسي هست كه به تو فكر كنه |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
|
آزادی و خودکامگی |
 |
|
نقض تمامی مرزها خودکامگی ست شناختن مرزها ، آزادی !
خودکامگی ،یک سان دیدن تمام انسان هاست ; آزادی دیدن دیگرگونه بودنشان !
مغلوب کردن افکار غریب ، خودکامگی ست ; معتبر کردن ارزش های دیگران ، آزادی!
اسارت ، نشانه خودکامگی است ; احترام ، نشانه آزاده گان است! |
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
|
نقطه بی بازگشت |
 |
|
گاه احساس می کنی دیگر بازگشتی در کار نیست .احساس خلبانی را داری که بر فراز اقیانوس ناگاه در می یابد سوخت هواپیمایش کافی نیست .نه می تواند خودش را به فرود گاه مقصد برساند و نه می تواند بازگردد.سراسیمه با خود فکر می کند که چه باید کرد .در همین فکر هاست که پنج دقیقه ای می گذرد.حالا دیگر از نیمه راه گذشته است و عقربه سوخت به اندازه محسوسی از نیمه پایین تر آمده است.دیگر بازگشتی در کار نیست .یک حساب کتاب ساده می گوید که اگر بازگردد بی تردید سقوط خواهد کرد.
اینجا "((نقطه بی بازگشت )) است...
نقطه شومی که که ناگهان همه نفس های ما را تسخیر خود می کند.هنگامی که به این نقطه بی بازگشت قدم می گذاری ،زندگی و هر آنچه که در آن است ،رنگ دیگری می گیرد .تنها در نقطه بی بازگشت است که انسان هویت واقعی خودش را پیدا می کند،منطقی تر می شود ،حتی جسارت بیشتری می یابد.می گویند در فرماندهان در جنگ پل ها را پشت سر سربازان خود می سوزاندندتا سربازها فقط به پیروزی فکر کنند .ادم ها وقتی به پل های سوخته پشت سر خود فکر می کند ،جسارت بیشتری می یابند.تنها راهی که مانده روبروست و تنها کار رفتن به پیش .این تنها کاری است که از دست خلبان در راه مانده بر می آید و البته به نظر من درسترین راه.
سوال اینجاست که ما چقدر جسارت قدم گذاشتن در نقطه بی بازگشت را داریم؟
|
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |
|
جمعه بیست و سوم مرداد 1388 |
|
امروزروزتولدمن است |
 |
|
... غروب شد... آسمان که گرفت،کودکی گریست...غریب...محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...خدا را که دید،عاشق شد...خندید...سالهایی سخت گذشت...درس ها آموخت...جوان شد...پادشاهی که دورن خویش را می ستاید...من...در امتداد یک جاده...در رویایی خیس... و تو
و من 24 ساله شدم ...
امروز روز تولد من است .امروز براي من روز مقدسي است.
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال تو است همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست. من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم. من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!
امروزروزتولدمن است....
|
|
|
|
رضا رحمانی
|
|
| |